تبليغاتX
ديوانهء غریب
شاید سه کلمهء (افسردگی , توقع و توهم) به نظر هیچ ربطی به هم نداشته باشند.
اما برای ما , هر کدوم به یه شکل , با تصوراتی کاملا متفاوت شکل گرفته , و منو مطمئن کرده که این سه کلمه به هم مرتبطه.
بدم میاد از ناله کردن , اما حالم خیلی بده , بی حوصله شدم.
تو یه دو دلی و شکی گیر کردم.
نمیدونم دم روباه رو باور کنم یا قسم حضرت عباس رو.
تازه میخواستم یه سر و سامونی به خودم و کارم بدم که ه بازی چند روزه دیگه شروع شد.
این آخرین بازی ای هست که باهاش بازی میکنم , دیگه خسته شدم , نمیگه مشکلش چیه , شاید هم خودش ه نمیدونه چی میخواد یا چی ناراحتش میکنه.
همه اش دنبال یه بهونه واسه فاصله انداختن بینمون میگرده , جرات ندارم باهاش درد دل کنم.



عزیزم خیلی دوستت دارم , باز هم میگم خوش به حالت که بدون ترس میتونی حرفت رو بزنی , و بد به حال من که نمیتونم حرفم رو بزنم و با اینکه شنونده همه حرفات هستم , باز هم مقابلم سکوت میکنی.
نمیدونم کی کجا اشتباه کرده و میکنه , اما ...
نوشته شده توسط وضعیت آخر در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 ساعت 20:29 | لینک ثابت |
دکتر سعید ... میگفت خیلی زود بود برای شما , به وجود اومدن همچین مشکلاتی.
نمیدونم چی درسته , چی غلط ؟!!!!
چرا هنوز شک داره ؟؟؟
چرا هنوز رفت و آمد با اون رو میخواد ؟؟؟
چرا تا یه اتفاق کوچیک هم که میوفته , تمام مدارک و حرفهای من و ... رو نا دیده میگیره و اونو تبرعه میکنه و منو مقصر جلوه میده ؟؟؟
اینا چی رو نشون میده ؟؟؟
همه اش میگه اگه اشتباه کرده باشیم ...
اگه ال باشه
اگه بل باشه
موندم , اگه منو میخواد , این حرفا چیه میزنه.
ای خدا.
نمیتونم هم حرف بزنم.
درد بی درمونیه.
مردن اون آشغال خیلی مشکلات رو حل میکنه.
اون هرزهء بی شرف.

کاری میشه کرد ؟؟؟؟؟؟؟
نوشته شده توسط وضعیت آخر در شنبه سی و یکم فروردین 1387 ساعت 1:50 | لینک ثابت |
سرد از خودم
گرم از او
تن زخمی
پا خسته
دل از دست خود و خدایش شکسته
به من گیر میده
فحش میده
برام گریه میکنه و ازم متنفره
بد بخت هیچ جا نداره بره
پیش من به هر ذلتی تن داده
تن میده
اما مغروره
یه غرور احمقانه
که هر وقت مجبور میشه زیر پا بذارتش
قاطی میکنه و از همین اراجیفی که خوندی میگه.
بین نشدن و شدن
خواستن و خواسته شدن و نشدن
ترسی که پاهاشو میلرزونه
قدماشو کوتاه میکنه
دلشو آتیش میزنه
گیر و گرفتار
بین خودش و دلش و وجدانشو و خداش
واقعا مسخره اس
کاش نبود
کاش مرده بود
کاش به دنیا نمیومد تا عبرت بقیه باشه
کاش نمیفهمید
کاش دلش سنگی بود
کاش یک کم آدم بود
کاش زندگیش جوری بود که کاشکی هاش انقدر مسخره نبود
کاش بود
روی قولی که بهم داده بود
کاش کمتر خودشو مسخره این و اون میکرد
کاش دل نداشت
کاش میفهمید که خود منه , درگیره , گرفتاره , کسی نمیفهمتش , هیشکی...
مطمئنم
چون کسی همه حرفاشو نشنیده
کسی نیست که بشناستش
حتی خودم.
حتی تو ...


ولی

شاید خدا .........
نوشته شده توسط وضعیت آخر در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 ساعت 1:2 | لینک ثابت |
هر جورش سخته.
مخصوصا برای من
آخه من از غافلگیر شدن میترسم.
انتظار کشندس.
حتی یک روز.
نمیخوام در موردش فکر کنم.
چون اگه فکر کنم , غافلگیر میشم.
باید ببینم چی جواب میده.
منتظرم.
یعنی میشه؟
یعنی این خودشه؟
یا نه
وای
خسته ام
بی تاب
بی قرار
اما نمیخوام نا امید باشم.
برام دعا کنید.............................
نوشته شده توسط وضعیت آخر در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386 ساعت 17:12 | لینک ثابت |
سلام.(نام خداست)
و چه اسم قشنگیه.



دلهره دارم.
ولی سعی میکنم بی تفاوت باشم.
یعنی به خودم بقبولونم که برام بی اهمیته.
ولی فکر نکنم خیلی موفق باشم.
رفتارهام که اینو نشون میدند.
منم دیوونه ام.
دستی دستی میخوام خودمو درگیر کنم.
بعد بشینم افسوووووووووووووووووس بخورم.
فعلا باید تب بی خیالی بگیرم.
تا ببینم چی میشه.
جمعه ای یه سفر یه روزه رفتم اصفهان.
سفر یه روزه بود
اما از همون شروعش
تا پایانش
من درس گرفتم
خیلی جالب بود.
راسته که میگند سفر آدم رو پخته میکنه.
مهم ترین مساله ای که برام یاد آوری شد
این بود که هرچی خدا بخواد همون میشه
برای همینه که خدا گفته
نا امیدی از رحمت من , بزرگترین گناهه.
واقعا
خیلی هامون این گناه رو مرتکب شدیم
اما باز با امید به خدا
خودمون رو پاک کردیم
اگه یادمون باشه که همه چیز با خواست خدا انجام میشه
همیشه میتونیم به خدا امیدوار باشیم.

خدایا میدونی چی میگم
چی میخوام
و چرا
خدای من
میدونم خیلی بی توجهم
خیلی بد بودم
گناه کردم
کیفشو بردم بجای اینکه شرمنده باشم
بی توجهی
بی توجهی
بی توجهی
اما اینم میدونم
تو از هر کسی مهربون تری
بخشنده تری
این بخشندگی و مهربونیت منو پر رو کرده
جسارت گناه کردنم رو زیاد کرده
اما تو باز بخشنده تر از تصور منی
و مهربون تر
خیلی چیزها دست خودمون نیست
خیلی چیزا با اینکه فکر میکنیم دست خودمونه , اما اونجوری که تصور میکنیم پیش نمیره

فکر کنم الان بهترم
شاید هم نه
فعلا واس خودم گیج میخورم تا ببینم چی میشه.
توکل به خدا.
نوشته شده توسط وضعیت آخر در یکشنبه هجدهم آذر 1386 ساعت 22:48 | لینک ثابت |
سلامی به زیبائی پنجره.
ترس
ترس از ناشناخته ها
ترس از شکست
ترسی که از عدم اعتماد به نفس ناشی میشه
شاید تجربه اش رو داشته باشی
اما باز هم ترس میاد سراغت
اما چرا؟
پس چرا ادامه میدی؟
میترسی
ادامه میدی
و لبخند میزنی
به این چی میشه گفت؟
امید
جوابش آسون بود , نه؟
فکر میکنی این دفعه فرق داره
اینجاست که میگند کار نیکو کردن از پر کردن است
اما اگه ناشی باشی؟
یادت میاد چند تا کار رو که دلت خواسته , به خاطر ترست , انجام ندادی؟
حالا که زمان از روش گذشته
فکرت باز تر شده
دیدت وسیع تر شده
فکر میکنی چقدر ترس هات کمکت کرده؟
چقدر سد راهت شده؟
من میگم ترس خوب نیست
هیچ وقت
اگه کاری قراره انجام ندی
بهتره با دلیل انجامش ندی
نه به خاطر ترست
در هر دو صورت تو انتخاب کردی
ولی تاثیری که روی آدم میذاره فرق میکنه
برای بعدت چه تصمیمی داری؟
میذاری باز هم ترس برات تصمیم بگیره؟
قبول دارم
تو این دنیا
همیشه دو دوتا چهارتا نمیشه
ولی که چی؟
هیچی
واقعا.
فرق ترسیدن و نترسیدن یه فاصله کمه
فاصله بین مغز تا اعضا
خود دانی
با خودمم
خود دانی
اما نترس
فوق فوقش از فکر و خیال در میای دیگه.




اطلاعیه :
بدین وسیله از کلیه عزیزانی که لطفشون رو با سر زدن به اینجا ابراز میکنند , کمال تشکر را دارم.


امضاء : وضعیت آخر
نوشته شده توسط وضعیت آخر در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 ساعت 13:16 | لینک ثابت |




شاید وقتی باشد ...
نوشته شده توسط وضعیت آخر در سه شنبه سیزدهم آذر 1386 ساعت 1:16 | لینک ثابت |
الو سلام منزل خداست؟
 اين منم مزاحمي که آشناست
هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است
ولي هنوز پشت خط در انتظار يک صداست
 شما که گفته ايد پاسخ سلام واجب است
 به ما که مي رسد ، حساب بنده هايتان جداست؟
 الو دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد خرابي از دل من است
يا که عيب سيم هاست؟
 چرا صدايتان نمي رسد کمي بلند تر صداي من چطور؟
 خوب و صاف و واضح و رساست؟
نوشته شده توسط وضعیت آخر در یکشنبه یازدهم آذر 1386 ساعت 21:18 | لینک ثابت |
میخوام چند روزی گم و گور بشم
به نظر خودم , زیاد از حد خواستم تو چشم باشم.
شاید خودمو خیلی کوچیک کردم , تا تو چشمای همه جا بشم.
میخوام نباشم
ببینم جایی داشتم که خالی شده باشه , و به چشم کسی اومده باشه.
من دوستانم رو خیلی دوست دارم.
ولی ...
احتمالا اشکال از رفتار خودمه.
و اینکه احتمالا کسی هم اینجا سر نمیزنه (تا خبر نکنم که آپ کردم)
اما خبر هم نمیکنم.
میخوام ببینم اونایی که هفته ای یکی دوبار سراغشون رو میگیرم.
چند هفته که نباشم , دستم میاد چی به چیه.


راستی
آدرس اینجا رو به یه دوست دیگه هم دادم
یه دوست جدید
با خصوصیاتی قابل تحسین
خوش اومدی هم کویری

نوشته شده توسط وضعیت آخر در یکشنبه یازدهم آذر 1386 ساعت 19:42 | لینک ثابت |

سر خوش ز صبوی غم پنهانی خویشم
چون زلف تو سر گرم پریشانی خویشم

در بزم وصال تو نگویم ز کم و بیش
چون آینه خو کرده به حیرانی خویشم

لب باز نکردم به خروشی و فغانی
من محرم راز دل طوفانی خویشم

یک چند پشیمان شدم از رندی و مستی
عمریست پشیمان ز پشیمانی خویشم

از شوق شکر خند لبش جان نسپردم
شرمنده جانان ز گران جانی خویشم

بشکسته تر از خویش ندیدم به همه عمر
افسرده دل از خویشم و زندانی خویشم
نوشته شده توسط وضعیت آخر در جمعه نهم آذر 1386 ساعت 2:44 | لینک ثابت |
 
business article





Powered by WebGozar